تبليغاتX
خلوتکده ستایش بانو

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب


خلوتکده ستایش بانو 

 

 
 
 
یه هفته آخر سال رو مرخصی گرفتم برای خونه تکونی خدا رو شکر تونستم اکثر کارهایی که مد نظرم بود رو انجام بدم

امسال یه دفه تصمیم گرفتیم دکوراسیون خونمونو عوض کنیم فرش مبلمان ومیز ال سی دی رو عوض کردیم حالا خونمون ترکیبی از قهوه ای سوخته وکمی کرمه فکر میکنم دکوراسیون کرم قهوه ای علاوه بر شیک بودن چیزیه که آدمو خسته نمیکنه چند تا گلدون گل طبیعی هم برای تزیین سالن گرفتیم.

هفت سین رو هم روی میز کوچولو چیدم با تور وروبان طلایی

شب آخر هم سبزه وشب بو و سمنو وماهی گرفتیم هم واسه خودمون هم واسه مامان وآبجی علی،یه دونه هم از این ماهی های تایلندی توی یه تنگ خیلی خیلی کوچولو خریدیم، خدا بیامرز خیلی خوشرنگ بود یه آبی استثنایی...

شب سال تحویل برنامه های تلویزیون ملی خیلی عالی بود مخصوصا کافه ترانه ومهمونای فوق العاده اش مازیار فلاحی وشهرام شکوهی، شبکه ۳ هم فریدون آسرایی رو دعوت کرده بود تا نیمه شب بیدار بودیم

لحظه تحویل رو مثل همه سالهای قبل تو خونه خودمون بودیم روز اول به مامان باباهامون سر زدیم وروز دوم صبح علی الطلوع به سمت مشهد حرکت کردیم یه کله رفتیم ویازده شب تو خیابون امام رضا روبروی حرم بودیم دو روز مشهد موندیم وبعد رفتیم به سمت شمال توی گالیکش از چند تا زن روستایی که کنار جاده توی اون دشتهای سرسبز توی یه تنور واقعی نون میپختن چند تا نون تازه وقطاب خریدیم خیلی صفا داد خداییش....

 شب رسیدیم نور اونجا ویلا داشتیم لب آب ،برعکس پارسال ساحل خیلی خلوت بود شاید به خاطر سردی هوا دوباره مثل پارسال توی لاویج غذا خوردیم کلی هم سبدهای چوبی خوشگل خریدیم برای خودم یه کیف حصیری آیی نفتی خریذم چند جفت هم از این دمپاییهای سنتی قشنگ.

یکی دوشب بعد دوباره حرکت کردیم چند ساعتی توی پارک جنگلی سی سنگان بودیم وبعدش رفتیم نمک آبرود سورتمه سواری که عشق منه شب هم توی یه مسافرخونه تو رشت خوابیدیم صبح روز بعد رفتیم فومن وجای شما خالی ماسوله وای که چقدر رویایی بود اون کلبه چوبی سفره حصیری املت دلچسب چای تازه اصل شمال با قندون بامزه ، اون پنجره چوبی رو به کوههای پر از برف قلیون چاق اون فروشنده گرم وصمیمی با پسر مهربون وخوش خنده اش.....

عکسای یادگاری با لباس محلی تو اون معبرهای باریک مغازه های سنتی ،برف بازی....وای که چه حال وهوایی داشت جاده برگشت با آهنگهای قشنگ شهرام شکوهی که برای همیشه خاطره شد....


 
  نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391

 




 
 
 
پنج شنبه کمی زودتر از روزای دیگه اومدم خونه وبعد از ناهار رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کردم وبعدش هم رنگشون کردم تقریبا میشه گفت عسلی،ابروهام هم یه کم روشن کردم

بعد از ظهر جمعه هم رفتم تولد دوستم از ساعت ۴ بعد از ظهر تا ۹ شب بزن برقص وپایکوبی لحظه ای قطع نشد همه چیز عالی بود وخیلی خوش گذشت بعد از شام برگشتم خونه .....از اونجایی که اداره علی حوزه انتخابات بود علی از صبح زود رفته بود اداره،شب مرتب زنگ میزد من هم چون منتطرش بودم همون وسط سالن با یه دونه بالش ویه پتو خوابیده بودم هی از خواب می پریدم آخرین تماسمون ۵ صبح بود که دیگه از اومدنش ناامید شدم ورفتم تو تخت خواب موقعی که داشتم میرفتم سرکار از راه رسید با وجود خستگی منو رسوند وخودش برگشت 

 بعداز ظهرش منم مرخصی گرفتم وبرگشتم خونه با هم ناهار خوردیم و یه خواب دلچسب ....

شب هم مراسم بله برون خواهر شوهرم بود ،همه چیز ok شد به لطف خدا!


 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390

 




 
 
متولد جمعه
 
 

روی یه کاغذ اسم وتاریخ تولد همه بچه ها رونوشتیم وچسبوندیم به دیوار آشپزخونه تا به نوبت برای همه جشن تولد بگیریم

از همون اولین تولد قرار شد که برای هرکسی به سلیقه خودش یه ساعت مارک از مجتمع پارک بخریم خوبیش اینه که از دردسر انتخاب هدیه مناسب راحتیم

تا الان چهار تا جشن به خوبی وخوشی برگزار شده جمعه این هفته هم نوبت پنجمین نفره

مهنوش دعوتمون کرده خونه شون به صرف عصرانه وشام

پیش بینی های جوی حاکی از اینه که خیلی قراره خوش بگذره یه جمع شاد دخترونه ،بدون حسادت بدون دروغ بدون دورویی بدون چشم وهم چشمی همه مهربون همه باحال همه پایه

ای ول چه شود!!

من آخرین نفر لیستم


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه دهم اسفند 1390

 




 
 
دغدغه
 
صبحها ساعت ۸ از خونه میرم بیرون،هوای تازه که به مشامم میرسه پر از انرژی میشم قدمهام رو تند میکنم تا به موقع برسم رد شدن از میدون امام و دروازه دولت خاطرات شیرین دوران دبیرستان رو برام زنده میکنه،از روی پل فردوسی که رد میشم از تماشای آب جاری زاینده رود وحجم پرنده های سفید غرق لذت میشم

پامو که تو دفتر میذارم همه با لبخند جواب سلامم رو میدن ،کارم رو با علاقه،جدیت ونظم انجام میدم ،وایده های جالبی رو که برای بهبود کار به ذهنم میرسه اجرا میکنم،اینقدر غرق کارم که گذر زمان رو حس نمیکنم ومعمولا آخرین نفری هستم که از پشت میزم بلند میشم

خیلی وقتا که با همکارم باشم نصف مسیر برگشت رو پیاده میرم هر دفعه هم از یه مسیر متفاوت کلی با هم میگیم ومیخندیم به فروشگاه های سر راهمون سر میزنیم با هم خرید میکنیم....

حول وحوش هفت شب میرسم خونه

اونوقت خسته ام دلم فقط علی رو میخواد اینکه باهاش حرف بزنم از وجودش لذت ببرم وتو آغوش گرمش آروم بگیرم....

کارای واجب مثل غذا پختن لباس شستن و جابه جا کردن خریدها رو مجبوریم هول هولکی انجام بدیم که اصلا نمیدوستم!

بعد کلی از کارای خونه میمونه ،کارای تلنبار شده روحم رو کسل میکنه وانگیزه ام رو برای انجام دادنشون کمتر

هر شب با خودم میگم روزی ده یازده ساعت از خونه بیرون بودن برای یه خانم متاهل اصلا عاقلانه نیست اما میدونم اگه تو خونه بمونم هم دپرس میشم ...

با علی کلی در مورد مزایا ومعایب سرکار رفتنم صحبت کردم وهر دو به این نتیجه رسیدیم که برم بهتره اما وضعیت خونه زندگیم اصلا ایده آل نیست...

دلم خواب صبح میخواد،دلم آشپزی با حوصله میخواد، دلم یه کوچولو خیاطی میخواد،دلم مطالعه،اینترنت،ورزش،حمام طولانی وخونه تکونی میخواد!


 
  نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه هشتم اسفند 1390

 




 
 
عملیات ستادی
 
این مدیر کل محترم اداره شوهر ما، هرشب دست همسر ما را میگیرند وتا پاسی از شب از این ستاد به آن ستاد انتخاباتی سرک میکشند وکمی برای اینوری ها دم تکان میدهند وکمی برای آنوری ها دلیلش هم این است که احتمالا خودشان میخواهند در دوره های بعدی کاندید شوند وخب از الان باید خودشان را مطرح کنند دیگر!

تنها نفعش برای ما این بوده است که شبها در خانه تنها هستیم وپس از طبخ غذایی لذیذ وپس از کشیدن دستی به سر و رویمان فرصتی می یابیم تا به این کلبه مجازی هم سری بزنیم

 


 
  نوشته شده توسط ستایش در شنبه ششم اسفند 1390

 




 
 
کوچه تنگه بله....
 
بالاخره خواهر شوهر وسطی هم از بین خواستگارهای جورواجور شاهزاده رویاهاشو پیدا کردم وهمین روزاست که بله رو بگه

آقا داماد چند سالی از عروس خانوم بزرگتره ولی در عوض بار زندگیش رو بسته خونه وماشین داره شغلش هم خوبه،از این پسرهای مثبت که به قول علی اینروزا کمتر پیدا میشن

خدا کنه خوشبخت بشن و به برکت این ازدواج یه روح تازه ای هم به روابط اعضای خانواده دمیده بشه.

همه چیز داره خوب پیش میره فقط یه مشکل اساسی هست اونم اینکه چی بپوشم تو مراسم عقد کنون ؟!!!

وآیا چطور میشود در این فرصت اندک وبا این شلوغی شب عید لباس مناسبی برای خریدن انتخاب نمود؟

همزمان یکی از همکارام هم قراره تو تعطیلات عید نامزد کنه که اصرار داره من واسه انتخاب سفره عقد ولباس نامزدی همراهش باشم اونو دیگه کجای دلم بذارم آخه؟! 

یه دفعه یادم افتاد که میخواستم موهامم رنگ کنم اما چه رنگی؟

بعد دوباره یادم اومد یه فروشگاه لباس ترک تو اوسان هست که معمولا لباساشو میپسندم باید یه سری هم اونجا بزنم خوبیش اینه که به محل کارم نزدیکه اما با این سرمای استخوان سوز چه کنم؟


 
  نوشته شده توسط ستایش در شنبه ششم اسفند 1390

 




 
 
این روزها
 
بعد از مدتها سلام

نه که بخوام توی وبلاگ نویسی تنبلی کنم صبح تا بعداز ظهر که سرکارم شبها هم معمولا میریم خرید یا گردش بنابراین وقت آزاد زیادی ندارم واگر هم خونه باشم تمام وقتم با نظافت خونه پر میشه

سه روز آخر هفته رو مرخصی بودم بعد از کار طاقت فرسای تسویه حساب به یه استراحت حسابی نیاز داشتم 

سه شنبه صبح رفتم واسه تعویض پلاک ماشین جدیدمون که خدا رو شکر کارا به خوبی پیش رفت ولذت رانندگی رو بعد از حدود دو سال دوباره تجربه کردم اون هم با یه ماشین نو وفوق العاده نرم وروون

(بعد از شکستگی ساق پام دیگه پشت فرمون ننشسته بودم)

بعد از ظهر هم واسه تولد دوستم هتل آسمان دعوت داشتم یه سارافان بلند مشکی پوشیدم با یه کت کوتاه قرمز وشال مشکی ساده وبوت پاشنه دار یه جفت لنز عسلی ویه آرایش لایت هم مرحله آخر بود به اضافه لاک قرمز خوش رنگ

به موقع رسیدم وخیلی خیلی هم خوش گذشت

چهارشنبه هم از صبح رفتم خونه مامانم وبعد از ناهار باهم رفتیم بازار وفقط برای خواهرم خرید کردیم شب هم علی اومد وبعد از شام برگشتیم خونه

پنج شنبه هم یه کم به خونه رسیدم پرده های سالن وآشپزخونه رو شستم و نصب کردم فقط مونده والان سالن که اتو کشیدم و آویز کردم به جالباسی تا علی زحمتش رو بکشه

 ظرفای داخل ویترین هم شستم وچیدم رو میز آشپزخونه تا بعد از جابجایی ویترین بچینم سرجاشون

داخل کمدها وکشوها رو معمولا مرتب نگه میدارم بنابراین اونا مرحله آخر خونه تکونی خواهند بود

نمیدونم کی میتونم دوباره مرخصی بگیرم تا به بقیه کارهام برسم نهایتا دو روز برای آشپز خونه ویک روز برای دیوارهای سالن وقت لازم دارم

 

 


 
  نوشته شده توسط ستایش در جمعه پنجم اسفند 1390

 




 
 
یه نکته جالب
 
دانشنمندان متعقدند که مغز انسان فقط به اول و آخر کملات توجه مکینه برای هیمنه که شما تونستین اینو بخونین!حالا بگین چند تا کلمه غلط بود؟


علی هنوز نیومده دلم گرفته!دلم براش تنگ شده ،برای علی شیرین زبون ومهربونم....


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

 




 
 
سر رفتگی حوصله
 
تا ساعت 5 دانشگاه اصفهان بودیم برای چیدمان آزمون اگه خدا بخواد این آخرین آزمونه چند روز آینده هم موقع تسویه حساب با تهرانه که از اول سال استرسشو داشتم ....

خیلی وقته خونه ام به همه کارام رسیدم لباس پوشیده وآراسته منتظر همسری ام ،آخه علی مستقیم از اداره رفته خونه مامانش اینا،برای صحبت کردن با خواستگار خواهرش تازه الان زنگ زده که میخوایم شام بخوریم مگه من چقدر تو طول روز میبینمش که شبهامون هم بخواد اینجوری بگذره .....اون وقت به من میگه بعد عید دیگه سرکار نرو !

اینجوری که من ازتنهایی دق میکنم!


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

 




 
 
عقلم درد میکرد!
 
امروز بعد از حدود دوماه اولین جمعه ای بود که هردومون خونه بودیم انگار خونه برامون غریبه بود نمیدونستیم باید چیکار کنیم دوسه تا فیلم از کلوپ گرفته بودیم یکی از یکی مزخرف تر

هفته پیش یکی از دندونام الکی درد میکرد دندونپزشکم بعد از معاینه گفت این درد نمیتونه از دندونت باشه بعد به این نتیجه رسید که احتمالا مشکل مربوط به دندون عقلمه که فضای کافی برای رویش نداره ،این شد که رفتم زیر تیغ جراحی وتا یه هفته مشکل غذا خوردن وحرف زدن داشتم ولپم هم عین بادکنک شده بود

خدا به دادم برسه واسه اون سه تا دندون عقل دیگه !

راستی چند وقت پیش تو یه موقعیتی با یه دکتر روانشناس هم صحبت شدم گیر داده بود بهم که چرا بچه دار نمیشی....


 
  نوشته شده توسط ستایش در جمعه نهم دی 1390

 




 
 
باران
 
سال 83 تو یه روز قشنگ که زمینها از نم نم بارون خیس بود وهوا فوق العاده دل انگیز با علی کنار زاینده رود قدم میزدم اون روز با هم قرار گذاشتیم ده سال دیگه توی همون روز دوباره کنار زاینده رود همدیگه رو ببینیم حتی اگه به هم نرسیده باشیم تا از سرنوشت هم باخبر بشیم وببینیم آیا هنوز هم عاشق هم هستیم؟

دیروز 90/9/9 هفتمین سالگرد این قرار تاریخی بود وما برای هفتمین بار باز هم زیر نم نم دل انگیز بارون تداوم خوشبختیمون رو جشن گرفتیم .....


 
  نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه دهم آذر 1390

 




 
 
لطفا زمان را نگه دارید!
 
دقیقا دو ماهه که فرصت نکرده بودم به وبلاگم سر بزنم ....

دلم برای همه خیلی تنگ شده بود برای مژی جون برای تبسم برای ویدا برای عسل که باردار بود وامشب فهمیدم دختر گلش به دنیا اومده.....

همه وقتمو کار پر کرده از صبح تاشب وگاهی حتی جمعه ها وروزای تعطیل به خاطر برگزاری آزمونهای آزمایشی و کلاسهای ویدئو آنلاین سرکارم

از اینکه نمیتونم مثل سابق به خونه زندگیم برسم ناراحتم، از اینکه هر روز کفش ولباس رنگارنگ میخرم ولی نمیتونم ازشون استفاده کنم ناراحتم اما از طرفی عاشق محیط کارم و نمیتونم از همکارام دل بکنم علی هم از این وضعیت راضیه شبها با هم برمیگردیم خونه وخب تفریحمون هم تو همون مسیر برگشته هر وقت که خسته نباشیم با هم میریم سینما یا پاساژ گردی یا میریم ناژوون آش رشته داغ میخوریم .....

بعدا نوشت:حتی فرصت نکردم این پست رو تموم کنم علی صدام کرد واسه شام .....

این هم از زندگی ما....


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه نهم آذر 1390

 




 
 
اتوکشی آسان
 
کسی میدونه این اتوهای پرسی چقدر کارایی دارن وکدوم مارکشون بهتره؟

میتونه جایگزین خوبی برای اتوهای معمولی باشه یا نمیتونه قسمتهای ظریف رو خوب اتو کنه..

ممنون میشم از راهنمایی تون!


 
  نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه دهم مهر 1390

 




 
 
شب های پرکار
 
شبا بسته به اینکه کار کدوممون زودتر تموم شه یا من میرم دنبال علی یا اون میاد دنبال من وبا هم برمیگردیم خونه توی مسیر هم معمولا خریدامون رو انجام میدیم

وقتی میرسیم خونه سریع دوش میگیریم تا خستگیمون دربیاد وبعد با هم مشغول آشپزی میشیم مثلا من پیاز خرد میکنم اون برنج خیس میکنه یا من غذا میپزم اون سالاد درست میکنه .....تو فاصله آماده شدن غذا تلویزیون میبینیم ومیوه میخوریم یا ماشین لباسشویی رو روشن میکنیم یا اتوکاری من گلها رو آب میدم اون زباله هارو میبره سر خیابون

 بعد شام هم سفره رو با هم جمع میکنیم من ظرفا رو میچینم تو ماشین علی هم تو ظرفای جداگونه برای هردومون غذا میکشه البته با چاشنی های مختلف وتزئینات خوکشل برای ناهار روز بعد که باید با خودمون ببریم الهی قربونش برم دیشب غذای منو تو ظرف پیرکس گذاشته با زیتون وخیارشور تزئین کرده روش سلفون کشیده.....

بعدش هم مسواک ولالا.....

بقیه کارهای متفرقه از قبیل جارو وگردگیری هم میمونه برای جمعه ها


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه سی ام شهریور 1390

 




 
 
روزای پرکار
 
قرار شد که به مدت یک ماه ساعت کارمون یکسره باشه یعنی از ۹صبح تا ۸ شب بدون استراحت حالا ساعت ۲ بعداز ظهره همکارم رفته ناهار بخوره من هم فعلا بیکارم

شنبه ویکشنبه رو مرخصی گرفتم ویه سفر سه روزه خیلی عالی به مشهد داشتیم بهترین قسمتش این بود که بعد از مدتها من وعلی پیش هم بودیم هر چقدر دلمون می خواست دیر از خواب بیدار میشدیم و حسابی هم  پاساژ گردی کردیم.

همه چیز فوق العاده عالی بود وخیلی توی روحیه ام تاثیر داشت

روزای پرکاری رو میگذرونم ولی بهم خوش میگذره خدا رو شکر

 


 
  نوشته شده توسط ستایش در چهارشنبه سی ام شهریور 1390

 




 
 
آرزوی یه خانم شاغل!
 
دلم لک زده برای یه روز از صبح تا شب تو خونه بودن برای بیکار بودن 

برای اینکه صبح تا هر وقت دلم خواست بخوابم بعدش بیدار شم با وسواس به کارای خونه برسم برم خرید باحوصله ناهار درست کنم میز غذا رو بچینم سالاد خوکشل درست کنم بعدش دوش بگیرم آرایش کنم لباس شیک بپوشم و با اشتیاق منتظر علی بمونم تا بیاد خونه........

سرکار خیلی خیلی بهم خوش میگذره ولی ای کاش همون تعداد ساعتی که سرکارم وقت آزاد هم داشتم.....

دلم برای همه تون تنگ شده برای خوندن نوشته هاتون....


 
  نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390

 




 
 
با تاخیر تولدهامون!!! مبارک!
 
دوشنبه بیست وچهارم مرداد تولد من بود وسه شنبه بیست وپنجم مرداد تولد علی گلم که امسال همزمان شده بود با میلاد امام حسن مجتبی علیه السلام ،به خاطر کمبود وقت شدید حتی فرصت نکردم یه یادبود کوچولو اینجا درست کنم ...........حالا با تاخیر دوباره این سالگرد رو که برام خیلی عزیزه ویکی از بهترین سالهاییه که در کنار هم بودن رو تجربه کردیم  به همسر خوبم،علی نازنین ومهربونم  تبریک میگم وبراش آرزوی شادی وسعادت پایان ناپذیر دارم.

باباییم  مهمونی افطارشو همزمان با تولد ما برگزار کرد کیک وبستنی هم گرفته بود کلی دور هم بهمون خوش گذشت دختر عمه هم یه دسته گل خوشگل واسم آورده بود .........

مامان بابا وخواهری هم تبریک گفتن ولی کادوشون رو شب بعدش آوردن خونمون.

پارسال روز تولدم پام شکسته بود، خونه مامانم بستری بودم ...........دم افطار علی با یه کیک خوشگل وخوشمزه اومد پیشم .....یه جشن تولد جمع وجور خودمونی گرفتن برامون خدایا شکرت که امسال سالمم وسر خونه زندگی خودم.........


 
  نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390

 




 
 
can you help me please
 
نمیدونم چرا چند وقته وبلاگمو آپ میکنم تو فهرست وبلاگهای بروز شده اسمم بالا نمیاد
 
  نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390

 




 
 
افطاری
 
این روزها عملا اینقدر دیر میام خونه که شب که میرسم خونه دیگه به هیچ کاری نمیرسم الان یه هفته تمومه که لب تاب از تو اتاق خواب بیرون نیومده تو محل کار هم استفاده از اینترنت ممنوع شد بنابراین  فرصت چندانی ندارم همین که به دوستان سری بزنم وپستاشونو بخونم .....

اولین مهمونی افطارمونو جمعه اول ماه رمضون برگزار کردیم توی یه رستوران خوب  که انصافا غذاش عالی بود یعنی جوجه وکبابش رو همون لحظات آخر روی ذغال طبخ کرده بود علاوه بر اون دومدل پلو هم بود به اضافه خورشت ماست وسالاد وبقیه مخلفات، اقوام پدری ومادری ام رو همزمان دعوت کرده بودیم وخدا رو شکر به همه خوش گذشت .

دومین مهمونی هم جمعه ی دوم بود ومهمونامون پدر مادر علی وخواهراش بودن ، پنجشنبه رو مرخصی گرفتم وحسابی خونه رو برق انداختم  همون پنج شنبه ژله رو درست کردم بعدش سفره،بشقاب ها،قاشق چنگالها،پارچ ولیوان،سرویس آبلیمو خوری،دیس وکفگیر،ظرف مخصوص نان،گیره سالاد ،ظرف جایخی، ودستمال سفره های خوشگل رو هم روی میز چیدم که کاملا اماده باشه توی یه سینی هم فنجونا رو چیدم با نبات های فانتزی وشکرپاش که برای آبجوش دم افطار اماده باشه بعدش رنگینک درست کردم وتوی یه ظرف بلور خوشگل چیدمشون ....

زولبیا بامیه رو هم تو یه ظرف پایه دار چیدم وروش سلفون کشیدم ، فسنجون رو هم آخر شب درست کردم که بتونم طعمشو بچشم، صبح جمعه اول برنج خیس کردم، بعدش سبزی خوردن پاک کردم  بعد سالاد درست کردم وروش سلفون کشیدم که تازه بمونه ....

ساعت دو بعداز ظهر آب برنجو گذاشتم وپلو ساده و شوید باقالی رو تو دوتا قابلمه جدا پختم ،فسنجون رو هم گذاشتم سرگاز که خوب جا بیفته ،ساعت ۶ هم سفره رو انداختم  وهمه مخلفات رو توش چیدم ،دوغ ونوشابه ودلستر رو هم توی پارچ ها ریختم تا وقتی مهمونا میان همه چیز آماده باشه علی هم به موقع جوجه وکباب رو گرفت وگذاشتیم توی فر که گرم بمونه

مهمونا سر اذان رسیدن وبعد از نماز وصرف افطار با چای ،میوه ،فالوده شیرازی وبستنی سنتی پذیرایی شدن ....

خدارو شکر همه چیز خیلی عالی ومرتب وبدون حرص وجوش برگزار شد ، بعد از رفتن مهمونا هم علی کمکم کرد ودوباره همه جا مثل اولش تمیز ومرتب شد.

بقیه شبهای ماه مبارک هم به لطف خدا همه اش مهمونی بودیم وخیلی بهمون خوش گذشت ......امشب هم افطار خونه مادر شوهر جان دعوتیم ............

شب بیست وسوم ماه رمضان آخرین شب قدر امساله ومن وعلی مثل همیشه محتاج دعای خیر شما ...........از ته دل برای ما دوتا دعا کنید.


 
  نوشته شده توسط ستایش در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390

 




 
 
چه بگوییم چه نگوییم؟
 

بگوییم : از اینكه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم.

نگوییم : ببخشید كه مزاحمتان شدم.
 

بگوییم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود.

نگوییم : گرفتارم.


بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

نگوییم : دروغ نگو.


بگوییم : خدا سلامتی بده.

نگوییم : خدا بد نده.


بگوییم : هدیه برای شما.

نگوییم : قابل ندارد.


بگوییم: قشنگ نیست.

نگوییم : زشت است.


بگوییم: خوبم.

نگوییم: بد نیستم.


بگوییم : مناسب من نیست.

نگوییم : به درد من نمی خورد.


بگوییم : شاد باشید.

نگوییم : خسته نباشید.


بگوییم: دوست ندارم.

نگوییم: متنفرم.


بگوییم: آسان نیست.

نگوییم: دشوار است.


بگوییم : بفرمایید.

نگوییم : در خدمت هستم.


بگوییم : خیلی راحت نبود.

نگوییم : جانم به لبم رسید.


بگوییم : مسئله را خودم حل می كنم.

نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد.

 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه هجدهم مرداد 1390

 




 
 
دوستی
 
دل من دیر زمانیست که می پندارد:

"دوستی "نیز گلی است

مثل نیلوفر وناز

ساقه طرد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا میدارد

جان این ساقه نازک را

                              -دانسته-

                                             بیازارد!

در زمینی که ضمیر من وتوست

از نخستین دیدار

هرسخن هررفتار 

دانه هایی است که می افشانیم

برگ وباری است که می رویانیم

آب وخورشید ونسیمش "مهر" است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد وبس

بی نیازت سازد از همه چیز وهمه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز

عطر جان پرور عشق

گر به صحرای وجودت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب وخورشید ونسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت!

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد  

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

                    مالامال از یاری غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

-شادی روی تو !

                    ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

                      تازه

                             عطرافشان

                                              گلباران باد.


 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه هجدهم مرداد 1390

 




 
 
رمضان المبارک
 
دیشب اولین مهمونی ماه رمضون برگزار شد خونه خاله ام حدود هفتاد نفری بودیم خیلی از اقوام رو بعد از مدتها دیدم وخیلی خیلی بهم خوش گذشت ،امشب هم فقط خودم وعلی مهمان مامان بودیم وفردا هم مهمونی خودمونه تقریبا شصت نفر هستیم شامل خاله، دایی،عمه وعموهای اینجانب ستایش بانو!

قبلا براتون گفته بودم که مستخدم موسسه مون  چقدر آقاست،تصمیم داشتیم به مناسبت ورودش به جمعمون یه جشن کوچولو ترتیب بدیم که اتفاقی متوجه شدیم تولدش تو همین مرداده واسه همین جشن به شنبه ای که میاد موکول شد سینا از طرف همه یه ربع سکه خریده  واسش من هم با مابقی پول یه سبد گل خریدم که یادگاری بمونه براش

 

                                        


 
  نوشته شده توسط ستایش در جمعه چهاردهم مرداد 1390

 




 
 
درد شیرین
 
چند روزی بود یه درد مرموز توی دندونام میپیچید جوری که نمیدونستم درد از کدوم دندونمه با اینکه تازگیها دندونامو معاینه کرده بودم وهیچ دندون خرابی نداشتم فکرکردم شاید دندونام حساس شده باشن خمیردندون سنسوداین هم گرفتم ولی تأثیر نداشت تا اینکه نصفه شب از درد شدیدی بیدار شدم یکی از دندونام از زیر آبسه کرده بود تا صبح خوابم نبرد زنگ زدم به نسرین بهش خبر دادم که دیر میام ورفتم  پیش دکترم دندونم به عصب رسیده بود دکتر پانسمانش کرد ودر حالی که در اثر مواد بی حس کننده یه طرف صورتم باد کرده بود از مطب اومدم بیرون منتظر تاکسی بودم که یه دفه یه اتوبوس جلوی پام وایساد  در حالی که داشتم تلفنی با علی صحبت میکردم از پله اتوبوس رفتم بالا که یه دفه چشمم رو صورت یه خانوم ثابت موند یه خانم قدبلند با پوست سفید ویه تک خال روی گونه اش سریع تلفنو قطع کردم و خودمو رسوندم بهش گفتم: معذرت میخوام شما خانوم فلانی نیستین ؟گفت بله گفتم مامان پروانه گفت:درسته

از شدت اشتیاق نمیدونستم باید چیکار کنم تو این فرصت کوتاه فقط احوالشو پرسیدم وفهمیدم که ازدواج کرده شماره اش رو از مامانش گرفتم

انگار خدا دنیا رو بهم داده بود تویه لحظه همه دردامو فراموش کردم لبخند از رو لبم پاک نمیشد بلافاصله زنگ زدم به علی خبر پیدا شدن پروانه رو بهش دادم.....

پروانه بهترین وصمیمی ترین دوست همه زندگیم بود سه سال دبیرستان ویک سال پیش دانشگاهی رو با هم بودیم بعد از دبیرستان پدرپروانه هم بازنشست شد واونا واسه زندگی رفتن نائین  وقتی دانشجو بودیم یه مدتی به هم تلفن میکردیم تا اینکه کم کم فاصله تلفنهامون زیاد وزیادتر شد من دفتر تلفنمو که شماره همه دوستام توش بود گم کردم وشماره تلفن خونه ماهم تغییر کرد واینجوری شد که ما دوتا همدیگه رو گم کردیم فک کن چهار سال تمام ما همه جیک وپیک زندگیمونو واسه هم تعریف میکردیم اون عاشق پسرعمه اش بود ومن تازه با علی آشنا شده بودم .....

هشت سال بود که کوچک ترین خبری ازش نداشتم اما همیشه دلتنگش بودم خیلی از شبها خوابشو میدیدم توی خواب بغلش میکردم گریه میکردم همه اش ازش میپرسیدم که سرنوشتش چی شد اون هم همه اش تو خوابای من گریه میکرد میگفت که امیر مرده .....وقتی بیدار میشدم دیگه حالم دست خودم نبود جوری شده بود که علی میگفت یه روز میبرمت نائین اگه شده  در تک به تک خونه هارو میزنم تا پروانه رو برات پیدا کنم میگفت یکی از آرزوهای من اینه که تو رو به پروانه برسونم

 بالاخره دیروز بهش زنگ زدم همون لحظه اول منو شناخت شور واشتیاق عجیبی تو صدامون موج میزد سیل عشق وعلاقه بود که نثار هم میکردیم پروانه مثل قدیما گرم وصمیمی بود اونم تو تمام این سالها خیلی دنبال من گشته بود سراغمو از همه دوستای مشترکمون گرفته بود دوباره اون بغض لعنتی گلوشو گرفت گفت چه روزهای سختی که احتیاج داشتم پیشم بودی برات درد دل میکردم .....خیلی باهم حرف زدیم خیلی نزدیک دو ساعت ....انگار که گمشده ام رو پیدا کرده باشم لحظه لحظه حضورشو میبلعیدم بعد از پروانه با هیچ کس قاطی نشده بودم برای هیچ کس سفره دلم رو باز نکرده بودم

چقدر این ثانیه ها گوارا بود انگار یه کوله بار سنگین رو بعد از هشت سال از رو دوشم زمین میذاشتم انگار سبک شده بودم راحت شدم چقدر اتفاق های نگفته تو این سالها افتاده بود

شکر خدا پروانه با یه پسر خیلی خوب و نجیبب از اقوام دورشون ازدواج کرده وخوشبخته

الهام دوست مشترکمون هنوز مجرده و واسه کارشناسی ارشدش فعلا ساکن همدانه خدارو شکر بالاخره فهمید که میثم لیاقت این همه عشق وصداقت رو نداره وخودش تصمیم گرفت ارتباطشو قطع  کنه

طلیعه دوست نازنینم تو دانشگاه صنعتی دلباخته یکی از هم دانشگاهی هاش شده ومنتظر نتیجه فوق لیسانسشه

مرضیه هم کارشناسی ارشدشو تو دانشگاه اصفهان داره میخونه و یکی از دوستاش اونو برای برادرش خواستگاری کرده وهمین دوسه ماه پیش ازدواج کرده

فقط از ساغر بی خبرم که متاسفانه همون موقع هم زندگی آشفته ای داشت ....از این مدلها که هرروز با یه پسری بود واشکهای شبانه مامانش ونصیحتهای ماهم هیچ دردی ازش دوا نمیکرد

ته تهش خیلی خوشحالم .......خیلی خدا رو شکر میکنم که دعای منو مستجاب کرد .......خیلی خوشحالم که این حسهای خوب رو کنار همسر عزیزم تجربه میکنم

یادمه یه روز که پروانه دلش خیلی گرفته بود از دانشگاه بهش زنگ زدم گوشی رو دادم دست علی .....علی بهش قول داد که ما هواشو داریم همیشه دعاش میکنیم.....

دیگه خیالم راحت شد کابوسها ودل نگرانی هام تموم شد .....خدایا شکرت

یعنی باید دندون من درد بگیره که من اون ساعت روز به جای اینکه سرکار باشم تو خیابون باشم وهمون روز باید مامان پروانه بیاد اصفهان واسه آزمایش خون اونم درست نزدیک مطب دندانپزشک من اونوقت من اتفاقی ببینمش وچهره اش رو با اینکه فقط یکبار دیده بودمش بعد این همه سال به خاطر بیارم؟.....


 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه یازدهم مرداد 1390

 




 
 
مهمانی
 
تو اقوام پدریم دوسه سالی هست که یه مهمونی دوره ای برگزار میکنیم به صورت ماهانه وقرار براین بود که حتی الامکان مهمونی ساده وجمع وجور باشه سال گذشته که اولین سال ازدواج ما بود اینقدر شوق وذوق داشتیم که حتی دو هفته زودتر مهمونیمون رو برگزار کردیم.

امسال عید نوروز علی پیشنهاد داد یه ویلا توی باغ بهادران بگیریم وهزینه یک شبانه روز اقامت  بین ما وپسرعمه ام وپسرعموم که اونا هم تازه ازدواج کردن تقسیم بشه

اتفاقا همه استقبال کردن ودورادور به گوشمون رسید که پسرعمه وپسرعمو هم موافقن ولی در این مورد هیچ صحبتی با ما نکردن

بعدا فهمیدیم پسرعمه تصمیم گرفته خودش به تنهایی مهمونی بده از طرفی از ۱۰ تا خونواده ۶تاشون هنوز بازدید عید نوروز نیومدن خونه ما وعلی فوق العاده از این موضوع ناراحته ومیگه در طول سال هرکی هرچقدر دلش خواست میتونه خونه دیگران بره وآمدو رفت ها به خودشون بستگی داره ولی  دید وبازدید عید رسمیت خاصی داره و نشونه احترام گذاشتن به کسیه که برای تو ارزش قائل بوده وبه دیدنت اومده همین مساله باعث شد که علی خیلی نسبت به مهمونی دادن سرد بشه ومنم واقعا بهش حق میدم ما حتی تو دوتا مهمونی اخیر هم به نشونه اعتراض شرکت نکردیم تا اینکه تو مهمونی نامزدی دخترعمه ام باهاشون روبرو شدیم دریغ از یه معذرت خواهی ساده

عمو پیغام داده که نوبت شماست وتا دیر نشده اقدام کنید نظرش هم روی همون باغ بهادران بود وخیلی هم پیگیری کرد ولی علی تمایلی به این کار نداره دیشب با هم رفتیم رستوران و اولین جمعه شب ماه رمضون رو رزرو کردیم برای افطار بلافاصله هم به همه زنگ زدیم ودعوت کردیم ازشون اکثرا استقبال کردن اما عمو زنگ زده میگه چرا تو رستوران؟من یه پارک خیلی دنج وقشنگ سراغ دارم ....


 
  نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه دوم مرداد 1390

 




 
 
ستایش در هفته ای که گذشت
 
 چهارشنبه گذشته عروسی دختر عمه نجمه بود(بذارین من همینجا تو پرانتز یه چیزی بگم ما سرکار واسه مسخره بازی هم دیگه رو به اسم پسر صدا میکنیم واسه همین اسم نجمه اصلا تو دهنم نمیچرخه پس اجازه بدین همون بهرام همیشگی صداش کنم) 

دختره یتیم بود واز شانس بدش مادرش هم مشکل قلبی داشت و عد سر عروسی دخترش تو بیمارستان بستری شده بود من سه شنبه بعداز ظهر موندم تا بهرام بره حنابندون فردا صبحش بهم زنگ زد وبا گریه گفت پسرخاله اش رو به ضرب گلوله به قتل رسوندن ونمیتونه بیاد سرکار به خاطر همین چهارشنبه هم دو شیفت موندم .ُ

پنجشنبه مراسم نامزدونگ دخترعمه خودم بود واسه همین عصرشو نتونستم بمونم سینا جای من موند و یه دوسه موردی هم خرابکاری کرده بود اما سریع عملیات ماست مالیزاسیون انجام شد واز خودمان رفع اتهام کردیم  

تمام جمعه رو خیلی خیلی دلگیر بودم علی هم خیلی هوامو داشت ونازمو میکشید اما یه بغض لعنتی تو گلوم گیر کرده بود همینجوری الکی که دوسه روز طول کشید تا خوب شم.

از مدتها قبل برنامه ریزی کرده بودیم که شنبه رو مرخصی بگیرم و دو سه روزه بریم شیراز حتی جا هم رزرو کرده بودیم ولی از شانس شیک من  همزمان جناب علیرضا تشریف بردند تهران و دختر آقای کشاورز هم طبق معمول به خاطرتدوین پایان نامه شون به یک مرخصی دوهفته ای ضروری احتیاج داشتن و بهرام هم که این بلا سرش اومدبنابراین به علت کمبود شدید نیرو بهم مرخصی ندادن و من تمام شنبه رو هم سرکار بودم و علی واسه خودش تو خونه فیلم دیده بود واستراحت نموده بود ومن هی حرص میخوردم تازه  شب عیدی آخه کی پا میشه میاد ثبت نام آیا!

موقع برگشتن هم علی به ترافیک خورده بود ومن مجبور شدم از پل میر تا چهارراه آپادانا رو پیاده برم تا بهش برسم بعد رفتیم خونه شام خوردیم وبعدش تازه رفتیم خیابون گردی .

صبح روز عید هم یه سرکوچولو به مامانم ویه سر کوچولوتر به مامان علی زدیم و برای ناهار برگشتیم خونه وعلی گوگولی به من استراحت مطلق داد وخودش زرشک پلو با مرغ درست کرد با سالاد شیرازی ودوغ خونگی که خیلی چسبید عصرش هم نشستیم یه عالمه سریال پایتخت تماشا کردیم (دی وی دی اش رو همون ایام عید! تو باغ فین کاشان خریده بودیم)

برای شام هم بعد از یکسال واندی علی هوس کباب شامی کرده بود و از اونجایی که این روزا استعداد کدبانوگریش خیلی گل کرده دست به کار شد ویه مایه کباب مشتی اونم از نوع خیلی بهداشتی با دستکش و تجهیزات درست کرد منم سرخشون کردم ونوش جان کردیم.

از دوشنبه بهرام اومد سرکار هنوز توی شوکه وحالش اصلا خوب نیست ودیگه از شیطونیها وبگو بخنداش هم خبری نیست  

یه کارمند جدید به اسم شاهین هم بهمون اضافه شد که قرار بود جای سینا باشه ولی جناب علیرضا با رفتن سینا موافقت نکردند و فعلا شاهین کمک حسابدار شده

وخبرخوب دیگه این که اینترنت پائین  هم وصل شد وحالا من  در حالی که همه دوستانم در خواب ناز به سر میبرند از واحد جزوات به همه خواننده های گلم اعم از گویا وخاموش!!سلام عرض میکنم .

به این نتیجه رسیدم که دو شیفت کار کردن خیلی هم بد نیست قبلا همه اش نگران کارهای خونه وغذا درست کردن واین حرفا بودم اما تو اون ساعت ظهر که برمیگشتم خونه اونقدر گرمازده وخسته میشدم وسردرد میگرفتم که وقتی میرسیدم خونه دیگه نای غذا خوردن هم نداشتم  تازه از استرس کارای خونه خواب راحت هم نداشتم وهمه اش کابوس میدیدم اما وقتایی که دوشیفتم بعداز ظهر هم کمی پیاده روی میکنم وتو مسیر مغازه هارو تماشا میکنم واحیانا خرید میکنم بعدش هم میرم پیش علی و با هم برمیگردیم خونه وموقعی هم که میرسیم دو نفری با کمک هم ترتیب کارهارو میدیم اینجوری خیلی هم بیشتر خوش میگذره ضمن  اینکه جناب علیرضا هم ازم خواهش کرده این روزا که موسسه خیلی شلوغه بیشتر وقت بذارم برای کار

علی هم با تصمیمم موافقه اینروزا خیلی هوامو داره وکمکم میکنه امشب داره میره تهران از همین حالا دلم تنگه براش شبا اگه تو بغلش نباشم خوابم نمیبره که ! (یک عدد ستایش لوس بابائی)

 


 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390

 




 
 
ژله طالبی
 
نمیدونم چرا عکسهام حذف شدن متأسفانه من هم عکسها رو برای خودم نگه نداشته بودم که مجدد بتونم آپلود کنم فعلا همونایی که داشتم رو گذاشتم هرچند به خوبی قبلیها نیست.

چند روز پیش که رفته بودم خرید یه دونه طالبی هم خریدم بعد که دیدم سفت وخوش حالته به ذهنم رسید که باهاش ژله طالبی درست کنم الان که فصل طالبیه فکر کنم دسر خوبی برای مهمونیا باشه.

قسمت بالای طالبی رو به صورت یه دایره کوچیک برش میدیم وتخمه های داخلشو کاملا با یه قاشق خارج میکنیم.

بهتره که از پودر ژله قرمز رنگ استفاده کنیم تا با رنگ سبز طالبی هماهنگی بیشتری داشته باشه و زیباتر به نظر برسه، من از ژله هندوانه استفاده کردم که طعم خوبی هم داشت.

 


 


در ضمن ژله رو برای داخل طالبی باید غلیظ از تر از وقتای دیگه درست کرد مثلا به جای یک لیوان آب جوش ویک لیوان آب سرد برای هر بسته بهتره از دوسوم لیوان آب جوش و آب سرد استفاده کنیم تا خوب خودشو بگیره وتا وقتی که کاملا سفت نشده نباید برش داده بشه.

 


امیدوارم لذت ببرین .



 
  نوشته شده توسط ستایش در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390

 




 
 
همکاران من
 
محیط کارمو خیلی خیلی دوست دارم پیش اومده که صبح بی حوصله از خونه برم بیرون واصلا دل ودماغ نداشته باشم اما به محض اینکه وارد دفتر کارم میشم و چشمم به جمال همکارام روشن میشه حالم خوب میشه از بس که همشون شاد ومهربونن

ما مجموعا یازده نفریم فعلا

1.جناب آقای علیرضا : رئیس بزرگ یک پسر مجرد سی ویک ساله،خوش اخلاق و بسیار مؤدب و در عین حال فوق العاده جذبه داره

2.جناب آقای کشاورز: یک مرد حدودا پنجاه وپنج ساله بازنشسته،روشنفکر،باهوش ونکته سنج وخیلی مهربون وخونگرم که مثل پدر میمونه برای همه مون و اینقدر صمیمی هستیم باهاش که درمورد مسائل خانوادگیمون هم حتی باهاش صحبت میکنیم،ایشون مدیر داخلیمون هستن

3.نسترن :یه دختر خیلی مهربون که پنج ساله تو مؤسسه ما کار میکنه و مدیر اجراییمونه

4.الهه :دختر آقای کشاورز میباشد و در نقش مشاور ایفای نقش میکنه یعنی خدمات ومحصولاتمون رو به مراجعه کنندگان معرفی میکنه وبیشتر از همه بچه ها مرخصی میره هر چی باشه دختر آقای مدیره دیگه....

5.سپیده:یه دختر خوب و آروم که از راه خیلی دور میاد سرکار وامسال رتبه چهارده کارشناسی ارشد کشاورزی شده وممکنه برای ادامه تحصیل بره تهران،ایشون اپراتور یعنی همون تلفنچی هستن،یه چند روزی که مسافرت بود من به جاش انجام وظیفه میکردم واقعا دهن آدم کف میکنه بس که باید حرف بزنه اونم حرفای تکراری.

6.زهرا: متاهله و به صورت نیمه وقت کار حسابداری دفتر ما رو انجام میده خیلی با دیگران قاطی نمیشه ولی با من جوره ،چند روزی که کمک دستش بودم (چون قرار بود بازرس از تهران بیاد وباید کاراشو جمع وجور میکرد) خیلی با هم حرف زدیم،خدا رو شکر ازدواج موفقی داشته و از زندگیش راضیه

7.سعیده:آخرین فرزند خانواده اس ،تو برخوردای اول سرد به نظر میاد واگه اول وقت باهاش روبرو نشی وسلام علیک نکنی دیگه تا آخر وقت سلام علیکی در کار نیست ولی اگه باهات دوست شد دوستیش واقعیه تمایل زیادی به پسر بودن داره وبا وجود اینکه اضافه وزن نداره رژیم داره وکلا نون وبرنج وقند ونشاسته رو از برنامه غذاییش حذف کرده

8.سینا:یه پسر ریزه میزه است که تازه خدمتش تموم شده و به قول خودش:عاشقی بد دردیه سینا گرفتارش شده! عاشق شده وچون شرایطش برای ازدواج فراهم نیست نگرانه که دختره از دستش بره واسه همین ممکنه که خیلی پیش ما موندگار نباشه ،داره دنبال یه کار درست درمون میگرده.

9.نجمه: بر خلاف بقیه بچه ها که تو یه رنج سنی هستیم یه چند سالی از ما بزرگتره  ،فوق العاده بامزه با لهجه غلیظ وشیرین اصفهانی که پایه خنده اس واگه یه روز نیاد سرکار همه دپرسن خیلی باحاله خیلی!

10.خودم که معرف حضور هستم آچار فرانسه دفتر هر وقت هر کی مرخصی باشه و کار لنگ بمونه من انجام وظیفه میکنم.

11. واما نفر آخر یه آقای فوق العاده مؤدب،تمیز،مبادی آداب وخیلی خیلی زحمت کش وپرکار،ایشون تو شرکتی کار میکردن که ورشکست شده و حالا از سرناچاری مستخدم دفتر ماشدن،تقریبا یک ماهه که همکار ما شدن ولی همه خیلی دوسشون دارن واقعا از ته دل دعا میکنم که یه شغلی که در شأنش باشه پیدا کنه .

اوایل خرداد تا اواخر مهر اوج کاری دفتر ماست این روزا واقعا سرمون خیلی شلوغه و همه مون خیلی خسته میشیم اما این جو شاد ودوست داشتنی باعث میشه که هرروز با علاقه وانگیزه بریم سرکار

ساعت کاریمون 9صبح تا 14 و عصرا هم 16 تا 19 است،بین ساعت 2 تا4 که وقت استراحته خیلی خیلی خوش میگذره، تو آشپزخونه یه میز ناهارخوری 12 نفره داریم همه غذاهارو میچینیم روی میز ،خوردن ناهار دورهمی بعد از این همه خستگی حال وهوای خوبی داره به خصوص که بازار بگو بخند و جک وچرت وپرت گفتن داغ داغه بعد از ناهار هم بساط چای ومیوه وبزن برقصو پهن میکنیم ویاعلی!

یه اتاق کوچیک مفروش هم هست برای استراحت گاهی تو همین ساعت استراحت فرصت وب گردی پیدا میکنم وحداقل یه سری به دوستای مجازیم میزنم،امیدوارم که همه تون همیشه شاد وخوش وخرم باشین*



 
  نوشته شده توسط ستایش در دوشنبه سیزدهم تیر 1390

 




 
 
نامه
 

به نام خدای مهربون وعزیزم

سلام گلم،عشقم،ستایش.

عصربه خیر

....خوب من توی یه جلسه هستم که خیلی مربوط بهم نیست وفرصت دارم که برات چند خطی بنویسم.

اینکه دوست دارم وبرات احترام و ارزش فوق العاده ای قائلم هم درسته هم مهمه وهم خدا رو شکر همیشگی وروز افزونه، اما یه عشق ویژه هم بهت دارم واون خط ارتباطی من به واسطه تو با حضرت مادر،حضرت محبت و حضرت مهربانی خانم فاطمه زهرا سلام الله علیهاست وشاید یکی دیگه از دلایلی که تازگیها نمود وبروز بیشتری پیدا کرده واسم شناختی ست که به مرور نسبت به شخصیت دوست داشتنی تو پیدا کردم.روزها خیلی بهت فکر میکنم هم به آینده مشترکمون هم به آخرتمون هم به گذشتمون هم به سرنوشتمون هم به عشقمون هم به زندگیمون هم به خونمون هم به دست پختت هم به تیپ وقیافه ت وممنونم بابت لطفت ،کمکات، صبرت،دعات،و خودت و"خودت"

وشکر خدا برای همه نعمتهاش وهمه اتفاقاتی که توی زندگیمون افتاد وهمه کمکاش ومخصوصا این همه زیارت که قسمتمون شده واین همه محبت به اهل بیت عصمت وطهارت که علیهم السلام که تو قلبمون گذاشته واین همه عشق وزیبایی که درک کردیم واین همه رقت قلب واشک چشم که روزیمون کرده و بر آخرین پیام آورش و خانواده عزیزایشان سلام ودرود بی نهایت و بر دشمنان دون وفرومایه شان دوری از مهربانی خدا و ورود در خشم وناخشنودی او.

                                                                                                                 علی شوهرت


 
  نوشته شده توسط ستایش در شنبه یازدهم تیر 1390

 




 
 
خرس قهوه ای
 
این دوربین مخفی هم خیلی ایده جالبیه ها

همین الان تی وی یه دوربین مخفی داشت که من حالشو بردم

ماجرا از این قرار بود که یه چادر مسافرتی کنار یه جاده سرسبز برپا کرده بودن کلی هم وسیله وسط جاده پخش بود ویه نفر داشت با سر صدا بشقاب وقابلمه از تو چادر پرت میکرد بیرون رهگذرا با تعجب این صحنه رو تماشا میکردن و باخودشون میگفتن چرا این دیوونه اینجوری میکنه بعد یه دفه یه خرس وحشی بزرگ از تو چادر بیرون میومد وبهشون حمله میکرد

من که خرکیف شده بودم، خب نخندین بهم به خدا من شیرین عقل نیستم فقط یه کم از چیزای هیجان انگیزناک خوشم میاد،همین!


 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390

 




 
 
ستایش خوش بخت
 
خب از جمعه تا حالا گزارش کار ندادم وخیلی حرفا برای گفتن دارم

جمعه که گفته بودم ناهار خونه مامانم بودیم واسمون مرغ درسته خوشمزه با خورشت بامیه نوبرانه درست کرده بود که علی خیلی دوست داره،بعدش رفتیم یه کم خیابون گردی بعد از اونجایی که این علی کوچولوی ما هی خودشو واسه ما لوس کرد وهی زنگ زد وهی sms داد که :"مامانی کپش نمیخلی؟"تصمیم گرفتیم بریم طرف سپه که اگه مغازه ها باز بودن کفش بخریم که خوشبختانه موفق شدیم دوجفت کفش واسه جیگرم خریدم یکی مجلسی که توی اداره با کت شلوار بپوشه که الان هم پوشیده رفته ومن عکسی ازش ندارم واستون بذارم،یکی هم اسپرت مارکERKE


بعد از خرید هم رفتیم تو بازارای قدیمی میدون امام یه خورده گشتیم وخاطرات نامزدونگمونو تجدید کردیم بعدش هم فالوده با بستنی سنتی خوردیم وبرگشتیم خونه

صبح شنبه هم که باز رفتم سرکار وعصرش خواهری اومد خونه مون یه دوسه ساعتی فک زدیم و از هر دری حرف زدیم واسه شام هم لوبیا پلو درست کردم که غذای مورد علاقه عشقمه

یکشنبه هم علی دم اذان مغرب اومد خونه با هم رفتیم تخت جمشید من کلی خرید داشتم مداد ابرو ومداد چشم وضدآفتاب ودستمال مرطوب وپد لاک پاک کن با یه دونه کرم پودر برنزه ویه ست چهل رنگ سایه چشم که دوستم سفارش داده بود با یه ادکلن محشر 212MEN اصل فرانسه که وقتی علی میزنه منو مست میکنه باعطر دل انگیزش، یه سر هم رفتیم شعبه جدید انس کفشاشو دیدیم که چیز خاصی نداشت.

نزدیکای خونه هم علی پیاده شد سبزی آش گرفت آخه پسرم عاشق آشه و حداقل هفته ای یه بار باید واسش درست کنم همون موقع یه دفه جوگیرشدیم و تصمیم گرفتیم دستگاه سبزی خرد کن بخریم که خوشبختانه یه فروشگاه خوب همون جا پیدا کردیم سریع خریدیم واومدیم خونه،شام جاتون خالی خوراک بادمجون خوردیم بعد با کمک هم سبزیهارو سه سوت پاک کردیم وشستیم وخرد کردیم و بسته بندی کردیم وفریز کردیم تا اینکه ساعت شد یک وخوابیدیم...

دیروز صبح تو دفتر حرف اختلاف سن واسه ازدواج بود وقتی من گفتم که من وعلی دقیقا سیصد وشصت وچهار روز اختلاف سنی داریم وروز تولدمون پشت سرهمه بچه ها خیلی ذوق کردن بعدشم به من گیر دادن که داستان زندگیمونو براشون تعریف کنم هر چی من بیشتر میگفتم اونا هیجان زده تر میشدن وهی منو سؤال پیچ میکردن اینکه چه جوری قضیه رو تو خونواده مطرح کردم و با چه ترفندی رضایت پدرمو جلب کردم،جلسه خواستگاری چه جوری بود؟اولین برخورد خانواده شوهرت چطور بود؟اولین باری که بوست کرد؟اولین باری که دستتو گرفت؟اولین باری که بغلت کرد؟.....

اونا میپرسیدن ومن با ذوقی که نمیتونستم پنهانش کنم از عشق وصف ناشدنیمون براشون میگفتم از لحظه های تلخ وشیرینمون از سختی هایی که برای باهم بودنمون به جون خریدیم،از لو رفتن ارتباطمون پیش خونواده ها،از جواب استخاره،از قانون اساسی زندگیمون،از تعیین تاریخ عقد،از خستگی ناپذیری وشهامت علی،و از اینکه هنوزم که هنوزه بعد از هشت سال که از اولین دیدارمون میگذره هنوز برای هم تازه ایم،هنوز از با هم بودنمون لذت میبریم،هنوز طاقت دوری همدیگه رو نداریم واینکه اگه الان باز هم برگردم به اون روزا دوباره علی رو برای ازدواج انتخاب میکردم چون به تصمیمم ایمان داشتم ومی دونستم علی مرد ایده آل منه،با همه شگفتیهای شخصیتیش،با هوش سرشارش،بانفوذ کلامش،با خلاقیت فکرش،با توانایی خارق العادش برای به دست آوردن هرچی که میخواد،با قلب مهربونش،با حمایت همیشگیش تو سخت ترین لحظه ها حتی وقتایی که خودش به دلداری احتیاج داشت،وبا همه ویژگیهای عجیبی که تو کمتر کسی میشه پیداشون کردومیدونستم اگه به هر دلیلی علی از زندگی من بیرون بره،هرگز وهرگز هیچ کس نمیتونه جای اونو برام پرکنه

الهام با اشتیاق به حرفام گوش میداد ومرتب ازم سؤال میکرد

نسرین با حسرت میگفت من بهترین سالهای زندگیم رو پشت سرگذاشتم بی اینکه عشقی رو تجربه کرده باشم

وزهره میگفت داستان زندگی تو قشنگترین وعجیب ترین داستانیه که شنیدم.....

تو پستای  بعدی درمورد همکارام بیشتر براتون مینویسم

من زود زود قند خونم میافته برم یه لیوان شیر با خرما بخورم....فعلا بای






 
  نوشته شده توسط ستایش در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390

 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by 3tayesh
This Themplate  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

 

.:: About ::.

اولش هم کلاسی بودیم
بعد هم سر شدیم
حالا هم نفسیم


.:: Categories ::.

نوعروسانه
روزنوشت
عاشقانه
مسافرت وتفریح

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
سمت خدا
عاقد
شهاب مرادی
فرم پینگ لیست
چهره سازی

.:: LinkDump ::.

باران
فریده
مینو
ح-جیمی
ساجده
نفس
شیلا
تنها
امی
مریم
فاطمه
دخترک حواس پرت
ستاره
شوهر ناکام
ملودی
تبسم
ویدا
صمیم
زنی دیگر
عسل
گیلاس
مژگان
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390